۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

توی اون کوچه بن بست

توی یک کوچه بن بست، دنبال یک همراه گشتن
توی اون کوچه باغی، دنبال یک جو محبت
توی اون شب تاریک، دنبال سوسو یک شمع
من وتو تکیه بر دیوار
یک سوال ساده
پشت این دیوار چیست؟
یک باغ سر سبز
یک باغ بهشتی
یک کوچه بن بست
باز من و تو در میانش
ایستاده ایم
نجوا ی صدای تو بود
وای
صدای آمد
ترس آمد
بر خود لرزیدیم
توی این شهر
و
باز توی کوچه بن بست ما
یک کم مهربونی
یک کمی راستی
باز اون صدای ترسناک
باز یک صدای آمد
باز ترس من
دلداری تو
بوس های تو
بوی اقاقیا
و
خوابی که حتی با بوس های بی پایان تو من را با خود نبرد
هزار و هزار تا داستان
و
امروز تنها
خاطره ای از اون بوسه ها
تو یادت هست
شب میاد
برای من
باز توی اون کوچه بن بست
من وتو
نگاه کن
او هم هست
برای شکستن دیوار
یکی گفت باید آن سوی دیوار را دید
حقیقت را باید جستجو کرد
دیوار این بن بست
را باید شکست
و
این قصه ما
فرباد ما
درد دل ما
آرام گفتی
باید بت درون را شکست
او رو بر می گرداند
دیگری می رود
...

باز گفتی
امروز داستان نامبر وان بودن است
وهیچ کس انگاری نیست
صدای در نمی آید
و
باز
آن صدا می آید
باز بنگ بنگ
آن دیگری آمد
باز شد روز جدید اما با همان قصه قدیمی
توی این کوچه بن بست
عجب خاطره ها داریم ما
ترس من
بوسه تو
فریاد او
و نگاهی همگی بر دیوار ته این کوچه پر خاطره ما
گذشت آن روز
هرگز فراموش نشد
دیوار ایستاده
کوچه هنوز بن بست است
آن دیوار ته کوچه ما
شاید یک باغ بهشتی
اما می دانی
هرگز نمی رود از یاد
بوس های تو در آن کوچه بن بست

هیچ نظری موجود نیست: