۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

چه روزهای است این روزهای راهرو باریک زندگی



"همه چیز اینجا پیچ در پیچ است و من در میان راهروی مانده ام که تنگ است و طولانی وتاریک و بی برگشت توی حصری که نمی شود از آن گریخت "

این ها را برایم گفت و دیگر سه تا گلوله اشک نمی دونم باید چه می گفتم ، می گفتم می فهمم که دروغ محض بود چون نمی فهمیدم ، می گفتم ببخش عزیزم چطوری رفتی تو این راهرو خوب از همون دری که رفتی توش بیا بیرون بعد می گفت خوب چقدر خنگی راه برگشت نداره درش یک طرفه است ...
ای بابا چه گیری کردم چطور بهش بگم تقصیر خودته باید مطالعه می کردی که گیر نیوفتی
اما نمیشه باور کن نمیشه به حرمت همون گوله اشک ها نمیشه اولی از غم بود دومی از درد بود سوی از واموندگی بود
پاکت سیگار را د آورد وتلاش را برای کشیدن یک سیگاررا آغاز کرد . اینجا صدا من بود که گفت :"نه!!!" "نمیشه!!!"
گفت :"خشن! جاده یک طرفه !! اتوبان بی احساس "
خندم و گفتم :" اگه اون راهروی که می گی هم مثل منه پس بیا با هم بریم توی اون راهرو چون با احوالات من خوب می خونه و من کلی حال می کنم توش نظم باشه "
گفت :" شیوا تو درست بشو نیستی اون مرغ یک پا که می گفتن ... اون همه یک دنده بودن ... همه لجبازی سر سیگار توی جان خودم ... بی احساس باشه نمی کشم این بار را هم تو بردی."
برایم از بی مطالعه قدم برداشتنش گفت و ریز نبودنش در داستان زندگی و از بالا نگاه نکردن را برایم گفت
وای دلم گرفت
چرا ما فقط امروز می بینیم
وای دلم گرفت
از فردای که انگار دیروزی نخواهد داشت
گفتم:" برگرد آرام دو قدم عقب را ببین شاید هم ده قدم. در پشت سر همه ما بسته است هرگز هم باز نمی شود. اما راه در پیش از رو را باید باز کرد و از دربسته باید یاد گرفت. شاید اون جلو دری دیگر باشد باید با به اون در نگاه کرد و از آن به سلامت گذشت
شاید هم نه صبر کن
شاید هم باید آن را از پیش رو برداشت
نگاه کن قدمهای که تا امروز برداشتی . می دانستی هیچ دری را برای تو کسی باز نمی کند تو باید خودت همت کنی و آن را باز کنی "
و دیگر سکوت .....................................
صدای ضربه های کلیسا همه سکوت سنگین را شکست
گفتم: "می دانی راستش این راه را که تو می روی، من هم می روم، او هم می رود. اما بگذار یک بار با درایت این راه را برویم و با هم برویم تو درد را می شناسی او را ه را میشناسد و من همراهی را بلدم. بگذار، عاقل باشیم، در این راه مشترک و سخت که در پیش روی ما است، باور کن من و او هم همراه تودر همین راهرور که میگی اسیرش هستی! راه برگشت نداری !باید در را باز کنی! خسته هستی! ما هم همینجا هستیم. فقط باید ما ا ببینی و بعد آن در را که راه ادامه زندگی است را بشناسی و باید اندیشید که باید از این در باید گذشت و یا باید در را از جا برداشت ؛ بیا همدیگر را ببنیم."
چشمکی زد و پاکت سیگارش را گذاشت توی کیف اش و قهوه اش را سر کشید وبا هم رفتیم زیر بارون این شهر خاکستری قدم بزنیم تا کمی خورشید را پیدا کنیم و امید را برای برداشتن سد های اون راهروری باریک و سیاه و بلند پیدا کنیم چون دیگر تو نیستی من و او هم همراه هستیم.

۱ نظر:

شلم شوربا گفت...

من كه لذت بردم رفيق هنرمند