رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

چه روزهای است این روزهای راهرو باریک زندگی



"همه چیز اینجا پیچ در پیچ است و من در میان راهروی مانده ام که تنگ است و طولانی وتاریک و بی برگشت توی حصری که نمی شود از آن گریخت "

این ها را برایم گفت و دیگر سه تا گلوله اشک نمی دونم باید چه می گفتم ، می گفتم می فهمم که دروغ محض بود چون نمی فهمیدم ، می گفتم ببخش عزیزم چطوری رفتی تو این راهرو خوب از همون دری که رفتی توش بیا بیرون بعد می گفت خوب چقدر خنگی راه برگشت نداره درش یک طرفه است ...
ای بابا چه گیری کردم چطور بهش بگم تقصیر خودته باید مطالعه می کردی که گیر نیوفتی
اما نمیشه باور کن نمیشه به حرمت همون گوله اشک ها نمیشه اولی از غم بود دومی از درد بود سوی از واموندگی بود
پاکت سیگار را د آورد وتلاش را برای کشیدن یک سیگاررا آغاز کرد . اینجا صدا من بود که گفت :"نه!!!" "نمیشه!!!"
گفت :"خشن! جاده یک طرفه !! اتوبان بی احساس "
خندم و گفتم :" اگه اون راهروی که می گی هم مثل منه پس بیا با هم بریم توی اون راهرو چون با احوالات من خوب می خونه و من کلی حال می کنم توش نظم باشه "
گفت :" شیوا تو درست بشو نیستی اون مرغ یک پا که می گفتن ... اون همه یک دنده بودن ... همه لجبازی سر سیگار توی جان خودم ... بی احساس باشه نمی کشم این بار را هم تو بردی."
برایم از بی مطالعه قدم برداشتنش گفت و ریز نبودنش در داستان زندگی و از بالا نگاه نکردن را برایم گفت
وای دلم گرفت
چرا ما فقط امروز می بینیم
وای دلم گرفت
از فردای که انگار دیروزی نخواهد داشت
گفتم:" برگرد آرام دو قدم عقب را ببین شاید هم ده قدم. در پشت سر همه ما بسته است هرگز هم باز نمی شود. اما راه در پیش از رو را باید باز کرد و از دربسته باید یاد گرفت. شاید اون جلو دری دیگر باشد باید با به اون در نگاه کرد و از آن به سلامت گذشت
شاید هم نه صبر کن
شاید هم باید آن را از پیش رو برداشت
نگاه کن قدمهای که تا امروز برداشتی . می دانستی هیچ دری را برای تو کسی باز نمی کند تو باید خودت همت کنی و آن را باز کنی "
و دیگر سکوت .....................................
صدای ضربه های کلیسا همه سکوت سنگین را شکست
گفتم: "می دانی راستش این راه را که تو می روی، من هم می روم، او هم می رود. اما بگذار یک بار با درایت این راه را برویم و با هم برویم تو درد را می شناسی او را ه را میشناسد و من همراهی را بلدم. بگذار، عاقل باشیم، در این راه مشترک و سخت که در پیش روی ما است، باور کن من و او هم همراه تودر همین راهرور که میگی اسیرش هستی! راه برگشت نداری !باید در را باز کنی! خسته هستی! ما هم همینجا هستیم. فقط باید ما ا ببینی و بعد آن در را که راه ادامه زندگی است را بشناسی و باید اندیشید که باید از این در باید گذشت و یا باید در را از جا برداشت ؛ بیا همدیگر را ببنیم."
چشمکی زد و پاکت سیگارش را گذاشت توی کیف اش و قهوه اش را سر کشید وبا هم رفتیم زیر بارون این شهر خاکستری قدم بزنیم تا کمی خورشید را پیدا کنیم و امید را برای برداشتن سد های اون راهروری باریک و سیاه و بلند پیدا کنیم چون دیگر تو نیستی من و او هم همراه هستیم.

نظرات

شلم شوربا گفت…
من كه لذت بردم رفيق هنرمند

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…