۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

چشمان چون مهر او

لباس سیاه پوشیده بود و غمناک نگاه می کرد و سکوت مرگ گلویش را فشار می داد و منتظر  شکستن این بغض غریب بود و ناگهان گرمای آشنا دلش را گرم کرد و چهره اش را شاداب و چشمانش می درخشد همچو مهر  
نمی دانم این گرمای آشنا کی دل ما را روشن می کند؟ کاش بیایید از این روزها برای دل و چشمان ما ....

۱ نظر:

Jay گفت...

در سینه‌ی هر که ذره‌ای دل باشد

بی‌مهر تو زندگیش مشکل باشد

با زلف چو زنجیر گره بر گرهت

دیوانه کسی بود که عاقل باشد

در صحبت حق خموش میباید بود

بی‌چشم و زبان و گوش میباید بود

خواهی که خلاص یابی از زنده دلی

با زنده‌دلان به هوش میباید بود