۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

گوزن ها

برای من فیلم گوزن ها یعنی مرگ مدیر دبستانم است . خانم مینویی یکی از کسانی بود که در سینما رکس آبادان سوخت . یک خانم مهربونی که با یک لهجه دیگه غیر از کردی و ترکی حرف می زد و من خوب اون روزها خیلی کوچکتر از اون بودم که بدونم این لهجه مال جنوب کشور ماست . فقط به خاطر دارم که توی اون تابستون مدرسه ما چون استخر داشت من می رفتم کلاس شنا و برای همین اون روز صبح دم در مدرسه یادم هست که خانم ناظم ما به مامان خانم گفت که مجلس ختم یادتون نرده امروز عصری مامان گفت نه حتمن . و من هم که شنیدم و  حس فضولی من گل کرده بود که سر در بیارم کجا مامان میخواهد برود . از همون لحظه یک نفشه کشیدم که از ظهر شروع به گریه کنم که از تاجی (تاجی خانم مهربونی بود که پیش من و برادم می ماند وقتی مامان و بابا یک جا دعوت بودند) خوشم نمی آید باهاش تنها نمی مانم . خلاصه نقش با موفقیت پیش رفت و من هم رفتم. تازه فهمیدم کجا هستم . چه شده است . همه سیاه پوشیده بودند . عکس خانم مینویی مدیری که مجبورمان نمی کرد تغذیه های بدمزه را با اون شیرهای سه گوش بخوریم ، دیگر نیست ! رفته بوده سینما یک فیلم ببینه "گوزن ها" گوگوش هم توش بازی میکرده ! سینما آتیش میگیره و همه می سوزند! همه می میرند!
من که عاشق سینما بودم، فیلم های لورل و هاردی ، چاریلی چاپین ، جری لویئس را همیشه وقتی می رفتیم تهران توی سینما دیاموند یک کمی پاینن تر از میدون بیست و پنج شهریور اون وقت ها هفتم تیر این روزها ، روبروی امجدیه با خاله نسرین عزیزم می دیدیم . دیگه ترس توی دلم افتاده بود. وای یعنی چی میشه اگه یک بار سینما آتیش بگیره وقتی من دارم لورل و هاردی می بینم . باید بریم یک سینما بهتر که درهاش بزرگتر باشه . شاید فکر خوبی باشه ! این فکرهای بود که تمام مدت ختم توی سرم بود . باز هم فکر کردم سینما شهرقصه خوب نیست چون درش تنگه . نمیشه فرار کرد . شهر فرنگ بهتره  درش بزرگه . بغلش هم در داره میشه فرار کرد. باید به خاله بگم من را ببره اونجا ! 
اما خبر نداشتم سفر بعدی ما به تهران زمانی است که دیگر برویم تهران درست روز هفده ام شهریور است . روزی که توی خیابان ما شاهد کشته شدم مردم هستیم. روزی که وارد می شویم و با شک می بینیم خاله ها من هم رفتن تظاهرات برای اینکه شاه مملکت باید برود . توی راه مسیر کرمانشاه تا تهران وحشتناک بود . یادم هست از قزوین که رد می شدیم . مردم به شیشه ماشین می کوبیدن و می گفتند بگو مرگ بر شاه . توی فرهنگ لغت کله من مرگ یعنی مردن . چرا اینها اینطوری می کردند . ترسیده بودم . مامان و بابا لبخند رضایت داشتند . تا رسیدیم تهران . عصری خاله نسرین و سهیلا آمدند . حالشون خوب بود . اتی (مامان بزرگم ) آهسته از روی پله های ایوان بلند شد یک چپ چپ نگاهشون کرد. بهشون گفت دیگه بیرون نمیروید . کشتین من را .
وای ! چرا همه اینقدر فعل های مرگ و کشته و مردن بکار می برند؟؟ دلم می خواست حال و هوای خونه مامان بزرگ یک جور دیگه باشه . باز همشون با من بازی کنند وسر به سر بگذارند . نه انگاری داشت یک چیزی میشد . که من نمی فهمیدم .
اتی ، شام را کشید ، شام اون شب را هم یادم نمی ره آلبالو پلو بود با خورشت فسنجون هم بود . دو تا غذایی مورد علاقه بابای من را برای دامادش پخته بود. اینقدر مشغول صحبت در مورد تیر اندازی و مردن مردم بودند که اصلن نگاه هم نمی کردند من آلبالو ها را جدا می کنم و تا بعد یک دفعه بخورموشون . تازه پیاز های توی سالاد را هم جدا کردم باز هم بهم هیچی نگفتند . اما یک دفعه صدای بابا با اسم خانم مینویی من را به خودم آورد . داشتند حرف مدیر من را می زدند . بابا گفت اره بنده خدا توی سینما بود . مامان هم گفت که زن بسیار خوب و ساده بود . مهربون بود و بچه ها دوستش داشتن . لیسانس هم داشت . از مامان هم درمورد فوق لیسانس پرسیده بود.  گویا اون روزگار داشتن لیسانس خیلی مهم بود ! فوق لیسانس هم خیلی دیگه مهمتر بود!!
بابا بزرگ گفت بی انصاف در چه روزی این کار را کرد. درست روز کودتا . همه به تایید گفتند :آره! راستی کودتا چی بود ؟ من که نمی تونستم درست بگم سعی کردم خودم را متمرکز کنم و سرم را بلند کردم و گفتم: " کوتا" چیه؟ همشون یک نگاهی کردن به من انگار من چی گفتم!! بابابزرگ گفت بابا جونم کودتا . اتی پرید وسط حرفش گفت هیچی نیست قربونت بشم بستنی برات خریدم بستنی قیفی شکلاتی که دوست داری . می خوای برات بیارم؟ فهمیدم می خواد من دیگه ادامه ندم به سوالهام شاید اگه ادامه می دادم بد می شد ؟
اما خودشون با خودشون ادامه دادند . در مورد اینکه یک فیلم عشقی بوده و این فیلم سیاسی بوده . خوب معنای سیاسی را می دانستم چی هست . بعد اینکه مردم آزاد نیستند را هم می دونستم چی هست ؟ اما این کودتا را نمی دونستم چی بوده که اون روز بود سالگردش بوده . آدم بوده؟ یک چیز دیگه بوده؟
روز سالگردش یک عالمه آدم بعلاوه خانم مینویی سوخته بودند همشون مثل ذغال شده بودند . چون فیلمی را نگاه کرده بودند اسمش "گوزن " ها بوده . 

داشتند این حرف ها را می زدند خاله نسرین بلند شد یک کاست را گذاشت توی ضبط صوت و صدای آهنگ بلند شد " گنجشک اشی مشی  " باز هم داشتیم غذا می خوردیم . مامان گفت ولی بخاطر این نبوده ، برای خاطر سالروز کودتا بوده .
دیگه عصبانی شده بودم . گفتم خوب بگین این کودتا کی هستش دیگه ؟ من دیدمش؟ همشون غش کرده بودن از خنده. شام که تموم شد بابا بزرگ من  را برد توی اتاق کارش . روی دیوار به عکس مصدق اشاره کرد و گفت یک روزی سال ها پیش شاه مصدق را از قدرت برکنار کرد . با یک عالمه سرباز  . اون روز را بهش میگن " کودتا" یعنی یکی را از کار برکنار کردن به زور با کمک سربازها. 

سینما که خانم مینویی توش بود روزی آتش گرفت که درست همون روزی بود که سالها قبلش مصدق برکنار شده بود . 
گفتم امروز خیلی همه داد می زدند توی جاده . مردم می زدن به شیشه ماشین . من ترسیده بودم . بابا بزرگم گفت ، مردم از دست شاه هنوز عصبانی هستند چون کودتا کرد . اما تو مدرسه و خیابون نباید بگی این حرف ها را . گفتم باشه . نمیگم . عین این که نمی گم عکس مصدق است . باز هم صدای آهنگ می آمد که می گفت : خیس میشی و گوله میشی می افتی تو حوض نقاشی ....

راستی الان که دارم به یاد مدیر مهربونی که رفت ، تا من بدون کودتا یعنی چه ! ختم یعنی چه ! مصدق بر اثر کودتا رفت ! عجب کشوری دارم ما اون زمان به من گفته بودند که به کسی توضیح ندهم ما عکس آقای مصدق را توی خونه داریم . امروز هم باید بترسم چرا عکس مصدق هست . چرا نام مصدق است . با وجود اینکه عامل کودتای علیه او سالها است که مرده است . امریکا اعتراف کرده است که به شاه کمک کرد تا کودتا شود . ملی شدن نفت را مدیون مصدق هستیم . الان همه طرفدار مصدق بودن یک جرم است . اسم او را از تاریخ ایران حذف کرده اند . راستی راستی چرا؟

کاش امروز خاله نسرین زنده بود و کاش بود . توی این دیار غربت باهاش یک کمی حرف می زدم. شاید هم باز با هم فیلم گوزن ها را می گذاشتیم و می دیدیم . حیف که نیستی .... اگه بود،  بهش می گفتم یادته رفته بودی هفده شهریور که راه نیمه کاره مصدق را زنده کنی؟ بیا که باز هم اگه یکی بخونه گنجشک اشی مشی باز هم می افته توی حوضه نقاشی چون هنوز هم نباید لب بوم اونها نشینی ..

۲ نظر:

اختر گفت...

شیوا جان خاطره ی دردناکی بود بخصوص که بعنوان یک کودک چنین فاجعه ای را تجربه کردی...لعنت بر مسببین این فاجعه...
مرسسسسسسسی از اینکه نوشتی و با ما تقسیم کردی ...

شیوا شفاهی گفت...

اختر عزیزم نسل ما یک نسل مبهوت است بین همه دردها . کودکی در یک انفلاب نوجوانی دردهه شصت و جوانی پس از یک جنگ خونین