رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

بال پرواز


"زن و مرد دو بال پرواز هستند"
این جمله به دلم نشست، و کمی فیروزه ای شدم.
آیا این رنگ سبز روشن است؟ شاید هم این امید سبز تیره باشد!
ولی با همه بغضم دارم، دل دل می کنم، ولی شاید فردا هم دیر نباشد، راستی دیر هست یا نیست؟
باید اشکی را باور کنم و راستی پروانه ها دارند می میرند.
با یک " یا علی" آیا می شودعشق را لمس کرد؟
باید دستم را در دست تو بگذارم ای یار دبستانی من؟
آیا باید سبز شد و یا سفید شد ؟شاید هم پلی به رنگ دیگری بر ای فردا باید ساخت؟!
چنگیز و اسکندر و تیمور رنگ سرخ را به ما هدیه کردند
اما رفتند و سایه سرخشان هم رفت
تا امروز ما به دنبال پاسخ به این پرسش باشیم:
آیا زن و مرد بال این پرنده در حال پرواز بر مام وطن می شوند؟!!!
وای که اگر یک بال تنها نیمی از بال دیگر باشد!
آن موقع این پرنده به خوبی نمی تواند در این مسیر طولانی به آسانی پرواز کند.
آن موقع باز هم اندیشه آنان مثل سکوت ما سبز است.
. . . . . . . . .
و تو ای یار دبستانی من،
آیا با فرسخ ها فاصله باید باورم را همرنگ تو به رنگ سبز آذین دهم؟ روزی من در سکوت تو هیاهوی سبز رادیدم، و آن روز دلم می خواست تو هم در سکوت اندیشه من رنگ سبز را می دیدی؟ آیا تو هم رنگ سبز را دیدی؟


نظرات

بقول مهدی اخوان ثالث
فریبت می دهد این سرخی بعد از سحرگه نیست
رفیقا گوش سرما برده است این
یادگار سیلی سرد زمستان است
من به این رنگ سبز اعتقادی ندارم و در آن هیچ نشانه ای از صداقت هم نم بینم. ولی بهرحال فعلا" منتظر می مانم تا ببینم این جنگ رنگها به کجا می انجامد

پست‌های معروف از این وبلاگ

گوشه تیره این تخته نوشت: در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

...


امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و که بر باد فنا رفت نخور بخدا حسرت دیروز عذاب است ........ دیوانه و عاقل همه گی جامه بپوشید  و در شادی این کودک آن پیر زمین گیر و فلان بسته به زنجیرو زن و مرد بکوشید ...... امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال و
برقصید و بخندید

و من امروز صد بار این آهنگ را گوش کردم . روی ابن دیوار می نویسم که در دل من هزار درد است اما خدای من هست . نمی دانم چرا امروز  اما  بخندید و بخوانید و بپوشید و بنوشید و برقصید  که  زندگی ادامه دارد .  آمار

با تاخیر به دلیل مشق و درس، چند کلمه در مورد انتخابات اخیر در آلمان

اینجانبدراین هفته ایکهگذشته حرف نزدم و مشغول مشق و درس بودم راست و حسینی اش زا بخواین بدونین، نمی‌‌خواستم هم حرفبزنم، مامان خانمی من امروز کلی‌ این بلاگ من را به باد اعتراض گرفتن و طبقمعمول به حمایت از بابا بلند شدن و که من را یک جوجه نویسنده هستم و دارم تمرین می کنمو با نوشتنایناحساسات گم شدم را دارم خودم را با نوشتن پیدا می کنم و مشغول پیدا کردن راه و رمز نوشتن هستم .من هم طبق معمول بچه حرف گوش کن ، گفتم به روی چشم وبا درادن نودونه درصد حق مسلم به مامان و یک درصد به خودم گفتم سعی‌ می کنم از اینبه بعد زیاد ننویسم چون ممکن این مطالب من گش برود و در سخنرانی‌‌های مهم در سطح شورای امنیتاز مطلب من پش بروند، حالا حق کپی فدای سر همه، گوشه آن‌ بندگان خدا رابگو که حرف های بند تنبانی من را بایدگوش کتتد ولی بعد از اون شاید دکتر های گوش و حلق و بینی به دلیل بیمار زیاد رد سطح دنیا حامی من بشوند و من را بدازن ریسس سازمان بهداشت جهانی و بعد من می دونم چطوری بر روی زخم این محیط ریست مرهم بگذارمولی خوب بگم که برای مامان خانومی عزیز اول یکسخنرانی ناب در باب مرد سالاری بابا مهربونم کردمکه مامان را شس…

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ کجایی تو بی من، تو بی من کجایی؟

یه پاییز زرد  و  زمستون سرد  و یه زندون تنگ  و  یه زخم قشنگ  و غم جمعه عصر  و  غریبی حصر  و یه دنیا سوال  و  تو سینم گذاشتی ... جهانی دروغ  و  یه دنیا غروب  و یه درد عمیق  و  یه تیزی تیغ  و یه قلب مریض  و  یه آه غلیظ  و یه دنیا محال  و  تو سینم گذاشتی .... رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی رفیقم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی .... آه ای حبیبم یه دنیا غریبم کجایی عزیزم بیا تا چشامو تو چشمات بریزم نگو دل بریدی خدایی نکرده ببین خواب چشمات با چشمام چه کرده همه جا رو گشتم کجایی عزیزم بیا تا رگامو تو خونت بریزم بیا روتو رو کن منو زیر و رو کن بیا زخمامو یه جوری رفو کن ..... عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی عزیزم کجایی دقیقا کجایی کجایی تو بی من، تو بی من کجایی

هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند ٫ یک انتظار جالب که شاید ناشی از نیازی بود٫ در عمق وجود ما. نمی دانم چرا بعد از مدت ها دور از وطن دوشنبه شب ها یک احساس خوب را در وجودمان رقم می خورد. انتظار سخت است ولی این انتظار خوب بود یک جوری رفو زخم دوری بود شاید . نمی دونم فقط انتظاری که می گفت : ای وای چرا دوشنبه نمی شود و دوشنبه می شد…